تبلیغات
سرای مسلمانان سرای رضاست (علیه السلام)

سرای مسلمانان سرای رضاست (علیه السلام)
کشکول اینترنتی
قالب وبلاگ

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

بوق پی در پی اتوبوس مرا از خواب بیدار کرد ، به اطراف نگاهی انداختم همه مسافرها  پیاده شده بودند، تازه منظور از  بوق زدن راننده اتوبوس را  دریافته بودم ، فورا  خودم را  جمع و جور کردم ، كیف و لوازم عکاسی ام  را برداشتم  و

سراسیمه از اتوبوس پیاده شدم ؛ نمی دانم درست آمده بودم یا خیر، دور وبرم را برانداز کردم ، ساختمان شیکی از دور  دیده می شد در کنار آن پرچمی منقش به آرم یکی از موسسات خیریه اروپایی به چشم می خورد، دوربینم را در آوردم وکارم را از همانجا شروع نمودم.

کودکانی با ظاهری آراسته ولباسهای رنگارنگ درگوشه ای در حال بازی بودند و شعرهایی به زبان انگلیسی می سرودند و با حالتهای کودکانه می چرخیدند ودست می زدند ؛ لنز دوربینم را تنظیم کردم وعکسی نیز از آنها گرفتم ، گوشه ی  دیگر خانمی فرنگی با یکی از شبکه های خارجی در حال مصاحبه بود کمی به سخنانش گوش دادم وشروع کردم به یادداشت برداری، خانم با غرور ویژه ای  از موسسه خیریه اش بسیار تعریف وتمجید می کرد ومی گفت : ما سعی داریم کمکهای انسان دوستانه و بشردوستانه ی  خودمان  را به هر جای دنیا که نیاز باشد تمركز داده  و آنها را از تحجر و عقب افتادگی نجات دهیم . . .   

و چیزهای دیگر که داشت حالم را از تملق گویی و عوام فریبی به هم می زد، گویا

 استعمار گران تنها چهره اشان را از کهنه به نو تغییر داده بودند ؛ ولی برای تکمیل گزارشم  عکسی ازآن خانم فرنگی  و اطرافیانش نیز گرفتم.

چند قدم جلوتر دختر بچه ای زیبا روی، توجه مرا به خود جلب کرد، به طرفش رفتم ، گوشه ای مظلومانه  نشسته بود و متفکرانه روی خاک چیزهایی می کشید، متوجه حضور من نشد ، باز جلوتر رفتم وبه انگلیسی سلام کردم :

       Hi Baby ((های ببی

دخترک با شنیدن صدای من از جا پرید و مثل نظامی ها دستانش را پشت سرش گرفت و روبروی من به صورت خبر دار ایستاد ونگاهش را به من خیره ساخت ؛ ازکارش تعجب کردم ، به چشمانش كه حیران و نگران بود دوختم ، چشمانی که همانند آسمان ، آبی و روشن بود، هرچند ، در این آسمان زیبا، هیچ ستاره ای دیده

نمی شد .

How are You Baby. خلاصه ادامه دادم وبه انگلیسی گفتم

با لبخندی ، لبان انار گونه اش ازهم شکافت و یعنی حالت چطوراست کوچولو؟

از پس آن مرواریدهای سفید وبراق نمایان شد. همزمان با تکان دادن سر و دستش

 

گفت : مستر، انگلیسی نه ... ، انگلیسی نه ... ، از شنیدن این کلمات خشکم زد و با

تعجب به او گفتم : فارسی بلدی !! مکسی کرد و گفت : ها بلدم ، آخه مو، بچه اینجی یوم ... سخنانش لرزه  بر اندامم انداخت لحظه ای درنگ كردم وبار دیگر به چهره و قامتش نگریستم ، نه...  اصلا شباهتی به همشهریهایم نداشت ، موهای طلایی رنگ ، شلوارلی تنگ  ، سینه نیمه عریان ، و ...

آه خدای من ،  چه خوب مرغ كوچكمان  را به رنگ قناری دلخواهشان رنگ آمیزی كرده بودند ، حسن انتخابشان  را نیزنباید فراموش کرد ، ازمهارتشان نیز

 بگویم كه  مرا نیز به كلی گمراه ساخته بودند... كفری شده بودم ، صد لعن و نفرین به خودم كردم و به كسانی كه باعث شده بودند در وطن خودم هموطن خودم را نشناسم . در این افكار غوطه ور بودم  که سرو صدای بچه ها مرا به خود آورد ، خواستم چیزی گفته باشم ، رو به دخترک کردم وگفتم : چرا نمی روی با بچه ها

بازی کنی ؟ دخترک با لحن کودکانه و سرشار از حقارت گفت : آخه مو رو امروز

آوردن ... مو انگلیسی یاد ندارم ، شرم داروم باشون بازی کنم ... 

نفسی تازه كردم ، دوباره رویم را به سمت خانم خارجی و گزارشگرها گرفتم ، عجب فكی داشت ، گویا  چرت و پرت هایش تمامی نداشت ، صحبتهایشان را

  . خوب نمیشنیدم لذا گوشهایم را تیز کردم تا مطالبی بیشتر برای گزارشم پیدا کنم

لحظه ای نگذشته بود كه دخترك دستم را گرفت و به سمت خود كشید ، نگاهی  به او انداختم از چهره اش معلوم بود که میخواست مطلبی را به من بگوید ، تبسمی كردم و گفتم : چیزیی میخواهی بگویی ؟ دخترك با حالتی كودكانه دستش را به من نشان داد و گفت :عمو این انگشتر قشنگ رو  میبینی .. و با دست دیگرش به آن خانم خارجی اشاره كرد و گفت : اینو... میس سرگین به مو داده ...

برای اینكه به احساس كودكانه اش پاسخ داده باشم با لبخند گفتم : به به چه انگشتر قشنگی . . . اما وقتی با دقت به آن نگاه كردم متوجه نقش صلیب برروی آن شدم  حالا  دیگر براحتی میتوانستم حدس بزنم چه بلایی میخواهند بر سر ملت مسلمان بیاورند  بسیار دل آزرده شدم ، اما به جای غصه خوردن باید كاری میكردم ، ابتدا خونسردی خودم را حفظ كردم سپس از دخترك پرسیدم : كوچولو اسمت چیست ؟ دخترك ، من من كنان ، بدون اینكه اسمش  را درست تلفظ كند در جوابم گفت : " كلارا ". . ! ! دیگر برایم تعجبی نداشت ، مطمئن بودم كه كار، كار آنها است اما برای خالی نبودن عرایض گفتم : مگر تو همشهری نیستی، یعنی افغانی نیستی ؟ !

گفت : ها هستم ... گفتم :  این اسم را چه كسی برایت گذاشته است ؟ ! !

با اكراه زیاد جوابم را داد و گفت : خوب...  بووام و ننم...  قبل بمبارون ... مونو"

گل بانو" صدا میزدن...  ولی خوب  "میس سرگین"  گفته تو دیگه " كلارایی" . . .

میان حرفش پریدم و گفتم : آیا میتوانم شما را همان " گل بانو"  صدا بزنم ،      

 یكباره صورتش به سرخی گرایید ، چپ چپ ، نگاهی به خانم خارجی كه

 

هنوز مشغول مصاحبه بود انداخت و دوباره رو به من كرد ، نیم قطره اشكی را كه

 گویا جرات باریدن را نداشت بر گوشه ی چشمش ملاحظه كردم، نمیخواستم بیش از این او را عذاب بدهم و از سویی حس دینی ام اجازه نمیداد ازاین مسئله ، سرسری بگذرم لذا سعی كردم با الفاظی كودكانه مطلب را به او تفهیم كنم

بنابراین رو به او كردم و گفتم : " گلبانو" میدانی كه ، ما مسلمانیم . .  تو هم مسلمانی . . ولی این صلیب مال مسیحی هاست . . .  یعنی این برای ما مسلمانها . .

هنوز حرفهایم را تمام نكرده بودم كه آن خانم خارجی یا همان " میس سرگین " متوجه ما شد ، مصاحبه اش را نیمه كاره رها ساخت و سراسیمه بطرفمان دوید و با چهره ای برافروخته و عصبانی رو به " گل بانو" كرد و به انگلیسی گفت : مگر به تو نگفته بودم كه حق نداری با غریبه ها صحبت كنی . . . سخنانش همانند آتش گداخته ای بود كه جگرم  را آب میكرد بغض گلویم را فشرد ، اشك ناخوداگاه از چشمانم سرازیرشد ضربان قلبم  به شمارش افتاد نفسم به تندی بالا و پایین میرفت  دیگر تاب و تحملم را از دست داده بودم  میخواستم فریاد بزنم میخواستم به همه عالم بگویم، میخواستم ،...   

می بینی ای خدا . .  حالا دیگر من با هم ولایتی هایم غریبه بودم و اجنبی ها آشنا .

خودم را باخته بودم ، دیگر هیچ رمقی برایم باقی نمانده بود ، آن لحظه را هرگز فراموش نمیكنم كه ، چگونه خانم سرگین  كشان كشان ، گل بانو را  به سمت اتومبیل میبرد ، برای آخرین بار رفتن گل بانو را تماشا میكردم ، چهره ی  معصومانه اش هنوز بطرف من بود انگار صدای فریاد مرا میشنید و با نگاهش میخواست حرفهای ناگفته اش را به من بزند ، گویا میخواست بگوید " عموجان تا زمانی كه آنها اینجا هستند " گل بانوی " تو " كلارای " آنها ست ، ... عمو جان

 تا زمانیكه آنها اینجا هستند به جای شاهنامه و سعدی و رفتن به مكتب خانه باید بگوییم :

   Happy birth day to you

و رقص هست و پای كوبی و به جای كرته ، پوشیدن لباس فرنگی . . .

عموجان تا آنها اینجا هستند  بجای نماز و قرآن باید كتابی را بخوانیم كه هرگز نمیدانیم به چه زبانی نوشته شده است . . .

كه یكدفعه درب اتوموبیل بسته شد و من دیگر عروسك زیبارویم را ندیدم  حالا دیگر او ناخواسته كنیز فرنگی ها شده بود و نمیدانم به كجا میرفت.

در آن وادی سرد و خشك ، تنها مانده بودم با دلی سرشار از حسرت و اندوه ، همراه  با خاطری پریشان و افسرده و بسیار خسته . . . . .

 

سید مصطفی رضوی

اردیبهشت 1387

 


[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 04:26 ق.ظ ] [ محمد برقعی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در این وبلاگ ما سعیمان بر این است که مطالب دینی مذهبی مثل تاریخ اسلام-قرآن-علوم اسلامی ووو برای شما عزیزان فراهم نماییم
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
سرای مسلمانان
كد لوگوی ما